الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني
312
الهيات در نهج البلاغه (فارسى)
منزّه است ، و حادث آن چيزى است كه ابتدا دارد و مسبوق به عدم و به غير است و علّت دارد . اين معنى متصوّر است ولى حقيقت صفت قِدَم به معنى هميشه بودن و ازلى بودن و مسبوق به عدم نبودن و علّت نداشتن ، مثل حقيقت ذات قديم در تصوّر نمىآيد و تصوّر ضدّ آنكه حدوث است دليل بر امكان تصوّر آن نيست ، زيرا متصوّر بودن احدالضّدّين دليل بر متصوّر شدن ضدّ ديگر نمىباشد ، امّا اگر همين صفت ثبوتى را به نحو سلبى تعريف كنيم و بگوييم « الّذى لا ابتداء له ، و لا علّة له ، و لا اوّل له ، و لا عدم سابق عليه » باز قابل تصوّر مىشود و هم ابتدا ، هم علّت ، هم عدم سابق بر وجود و هم اوّل داشتن قابل تصوّر است و هم آن چيزى كه اين اوصاف را ندارد يعنى « ما ليس له هذه الاوصاف و ما هو منزّه عن هذه » . و چيزى كه ابتدا ندارد و علّت ندارد ، قابل تصوّر است ، يعنى به حيثيّت نداشتن اين صفات تصوّر مىشود هرچند حقيقت ذات او و صفات ذاتى او از تصوّر و تعقّل خارج و منزّه باشد . در نهجالبلاغه همانطور كه امام عليه السلام اوصاف ثبوتىِ حق را مكرّر يادآور شده و - چنان كه در مبحث شرح صفات خواهيم گفت - صفات ثبوتى را شرح و تفسير و معنى فرموده است ، اوصاف سلبى را نيز بسيار متعرّض شده و بسا كه اوصاف ثبوتى را هم با اوصاف سلبى اثبات كرده است . چون غالباً در اوصاف ثبوتى الفاظى كه به كار برده مىشود حاكى از مفاهيمى است كه بين خالق و مخلوق مشترك است ، يا به اشتراك لفظى يا معنوى ، و چون مصاديقى كه بشر از اين معنى مىشناسد يا استعمالاتى كه اين لفظ مشترك لفظى بيشتر دارد همين معانى و مصاديق عالم امكان است ، لذا اذهان بسيار و بلكه غالب ، خواهناخواه حتّى نظير همان مصاديق را منتها به نحو گستردهترى توهّم مىنمايد و حتّى چه بسا